تبليغاتX
دل تنهایی

دل تنهایی

دل تنهایی

 
TaNha niSti... magnify
تنــها نیستی غصه نخور من اینجام
توی تنهایی صدا بزن تا بیام
حس نکن تنهایی وقتی پیش تو نیستم
من عاشقتم به یاد تو می زیستم

توی حنجرتم اسم منو فریاد کن
توی لحظه هاتم عشقو با من آغاز کن
من پیــــش تــوام
تو دل منـــو ببین
من عاشقتــــم
لمسم بکن
پیشم بشین

یه روزی بر میگردم
میام سراغ چشمات
دست تو رو میگرم
نگو که خیلی تنهام
من توی لحظه هاتم
توی شادی وغماتم
مثل تموم حسها
مثل سایه باهاتم

یه روزی بر میگردم
میام سراغ چشمات
دست تو رو میگرم
نگو که خیلی تنهام
من توی لحظه هاتم
توی شادی وغماتم
مثل تموم حسها
مثل سایه باهاتم

درسته دوریم ما از هم ولی پیش همیم
دوره دستامون ولی ما باز مال همیم

میـــــدونم میــــرسیم یه روزی ما به هم
لمس خوشبختی رو میچشیم پیش هم

یه روزی بر میگردم
میام سراغ چشمات
دست تو رو میگرم
نگو که خیلی تنهام
من توی لحظه هاتم
توی شادی وغماتم
مثل تموم حسها
مثل سایه باهاتم

یه روزی بر میگردم
میام سراغ چشمات
دست تو رو میگرم
نگو که خیلی تنهام
من توی لحظه هاتم
توی شادی وغماتم
مثل تموم حسها
مثل سایه باهاتم

دورسته دوریم ما از هم ولی پیش همیم
دوره دستامون ولی ما باز مال همیم

میـــــدونم میــــرسیم یه روزی ما به هم
لمس خوشبختی رو می چشیم پیش هم

یه روزی بر میگردم
میام سراغ چشمات

من توی لحظه هاتم
توی شادی وغماتم

یه روزی بر میگردم
میام سراغ چشمات
دست تو رو میگرم
نگو که خیلی تنهام
من توی لحظه هاتم
توی شادی وغماتم
مثل تموم حسها
مثل سایه باهاتم
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 23:19  توسط آیدین و سالی  | 

 
Entry for January 24, 2008 magnify

1 eshgh orooj asto residan be kamal

1 eshgh ghoghaye daroon asto tamanaie vesal

1 eshgh sokoot asto sokhan goftane chashm

1 eshgh khial asto khial asto khial.....

hala eshghe to kodoome?

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:38  توسط آیدین و سالی  | 

 

in ghorobe darya alami gham darad

chehreie ghaieghran range matam darad

range matam darad

arum darad mikhanad

naghmeha dar gooosham

az dele por jooosham

az dele por khoonam

chehreye ghaieghraan range matam darad

paian dadi iekshab

gheseye rooozam ra

viran kardi kakhe eshghe jansoozam ra

shenhaie sarde sahel

borde shadi az del

yade man arad har shab

an eshghe bi hasel

in ghorobe darya alami gham daram

chehreye ghaieghran raneg matam darad

range matam darad

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:37  توسط آیدین و سالی  | 

 
Entry for February 09, 2008 magnify

ساده بگویم نگاه زاده ی علاقه است

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دیگر تو از ان خود نیستی

زمان میگذرد زمانه نیز هم

کودک میشوی جوان هستی و جوانی نمیکنی میگذری بیر میشوی میمانی

باز هم مثل همیشه در بی گمشده ای هستی که با تو هست و نیست

باز در بی ان علاقه ی بنهان ان نگاه همیشه تازه هستی

باز ان دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جست و جو میکنی

غافل از انکه او دیگر تکه ای از تو شده سایه ای خوش بر دل تو

گوشه گوشه ی ان دل خراب سرشار از عطر نگاه توست عزیز دل

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:35  توسط آیدین و سالی  | 

 

delam tange

che bi range roozaie bi to boodan

laby

basteh pary khasteh

shab o parseh shab o geryeh

sedaye gonge vahshat

tane

bi man mane bi to

kalame

talkhe hasrat baraye az to goftan

dige harfy nadaram

ba geryeh khoo gereftam

rooza

ro mishomaram

toie hamsaze baroon, bezan hamisheh

neshasteh

jaye dastat roo goonehaye shisheh

age to bemooni

del

mizanam be darya roo moje bisedaie

miram

be jange farda

age to bemooni

javooneh

pir nemisheh

taraneh

joon migireh

mishkane boghze shisheh

delam tangeh....(jouan band

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:34  توسط آیدین و سالی  | 

منتظر

 

منتظر لحظه ی دیدار تو هستم

سهل است بگویم که گرفتار تو هستم

هر چند که دور از منی و من ز تو دورم

بر جان تو سوگند که دوست دار تو هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:34  توسط آیدین و سالی  | 

دوست

khodavanda!
dar in sokoot va tanhaie bare digar be to panah miavaram
ta panahgaham bashy
midanam agar zakhmy bashad az tost va agar eshghy bashad
baz ham az tost
ey bakhshandehtarin va mehrabantarin
ba tamame vojood miparastamat va asheghaneh nam moghadasat ra
bar zaban miavaram
toie ke manaye vagheieye eshghy!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:14  توسط آیدین و سالی  | 

ترانه موج

ساحل تنومند محبوب من است و من معشوق اویم .

من شتابان به سوی او میروم و با انبوهی بدرود های کوچک او را رها میکنم.

شامگاهان برای او ترانه ی امید میخوانم وبر چهره اش بوسه میزنم.

من در شتاب و ترسانم او ارام اندیشمند وصبور است.

اغوش گشاده ی او ارامگاهی است بر بی قراری من.

در سیاهی شب ان هنگام که تمامی موجودات ارامش از خواب میجویند بیدارم وگاه اوازی میخوانم وگاه اهی از دل بر می ارم که خواب را هرگز به دیدگانم راهی نیست.

دریغا که بی خوابی ناتوانم کرده!

ولی من عاشقم وحقیقت عشق توانمندیست

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:13  توسط آیدین و سالی  | 

خدا

خدایا

من گمشده ی دریای متلاطم روز گارم و تو بزرگواری پس ای خد ا

هیچ میدانی که بزرگوار ان است که گمشده ای را به مقصد برساند؟

تا ابد محتاج یاری تو رحمت تو توجه تو عشق تو گذشت تو عفو تو مهربانی تو و در یک کلام ...محتاج توام!

خدایا مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم تا در همه ی موفقیت ها و شرایط زندگی بخندم و بدانم در هر انچه روی میدهد نیکی نهفته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:12  توسط آیدین و سالی  | 

خدا

خدایا

انان که همه چیز دارند

مگر تو را

به سخره میگیرند

انان را

که هیچ ندارند

مگر تو را!

***

هر کودکی

با این پیام

به دنیا میاید

که خدا

هنوز از انسان نومید نیست.

***

خدا به انسان میگوید:

"شفایت میدهم

از این رو که اسیبت میرسانم

دوستت دارم

از این رو که مکافاتت میکنم."

***

انان که فانوسشان را

بر پشت میبرند

سایه هاشان پیش پایشان می افتد!
***

ماه

روشنی اش را

در سراسر اسمان

میپراکند

و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد!

***

کاریز خوش دارد خیال کند

که رودها

تنها برای این هستند

که به او اب برسانند!

***

خدا

نه برای خورشید

و نه برای زمین

بلکه برای گلهایی که برایمان میفرستد

چشم به راه پاسخ است

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 1:25  توسط آیدین و سالی  | 

دوست داشتنی

دوستم داشته باش

بادها دلتنگند,دست ها بیهوده,چشم ها بیرنگند

دوستم داشته باش

شهرها می لرزند,برگها می سوزند,یادها می گندند

باز شو تا پرواز,سبز باش از اواز,اشتی کن با رنگ,عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش

سیب ها خشکیده,یاسها پوسیده,شیر هم ترسیده

دوستم داشته باش

عطرها در راهند,دوستت دارم ها,اه چه کوتاهند

دوستت خواهم داشت,بیشتر از باران,گرمتر از لبخند,داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت,شادتر خواهم شد,ناب تر,روشن تر,بارور خواهم شد

دوستم داشته باش

برگ را باور کن ,افتابی تر شو,باغ را از بر کن

دوستم داشته باش

عطرها در راهند,دوستت دارم ها,اه چه کوتاهند

خواب دیدم در خواب,اب ابی تر بود,روز پر سوز نبود,زخم شرم اور بود

خواب دیدم در تو رود از تب میسوخت,نور گیسو می بافت,باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش

عطرها در راهند,دوستت دارم ها,اه چه کوتاهند........!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 1:23  توسط آیدین و سالی  | 

جایزه

Jayeze.ir

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 21:30  توسط آیدین و سالی  | 

بی وفایی

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد و بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را با آبهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما ز پرده خموشی وظلمت چو نور صبح بیرون فتاده بود به یک باره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 23:22  توسط آیدین و سالی  | 

دل

دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار با وفا باشد ،
این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد ،
این دل از تنهایی خرد خرد شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد ،
این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد
، بی قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، این دل از انتظار خسته شده است....
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست ، این دل احساساتش همه سوخته شده است....
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست ، این دل غرورش شکسته شده است....
دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد ، آری این دل اینک تنهای تنها شده است....
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:27  توسط آیدین و سالی  | 

نمیخوام برگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی خواهم برگردی
این را به همه گفته ام
حتی به تو
به خودم
اما نمی دانم
چرا هنوز
برای آمدنت فال می گیرم!!
چرا هنوز
پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام
تا ترا آرزو کنم!!
اما هنوز نمی خواهم برگردی
می دانی که دروغ نمی گویم
اگر هنوز ترا آرزو می کنم
برای بی آرزو نبودن است !!
و شاید هم
آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!!
اما هنوز هم نمی خواهم برگردی ......

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:46  توسط آیدین و سالی  | 

عاشق شکست خورده

مرد جواني از سقراط پرسيد که راز موفقيت چيست ؟
سقراط به او گفت براي گرفتن جواب روز بعد نزديک رودخانه به ديدن او بيايد . روز بعد مرد جوان آمد .
سقراط از او خواست تا با هم به شنا در رودخانه بروند . آنها تا گردن در آب فرو رفته بودند که ناگهان سقراط سر مرد جوان را گرفت و درون آب فرو برد .
مرد سعي کرد خود را از دست سقراط رها کند ، اما سقراط قوي بود و سر او را زير آب نگه داشت تا چهره اش رو به کبودي گرائيد .
مرد جوان با تمام قوا تلاش مي کرد تا سرانجام توانست خود را از دست سقراط نجات دهد و اولين کاري که انجام داد اين بود که با دهان نفس عميقي کشيد .
سقراط پرسيد : « وقتي در زير آب بودي بيش از همه به دنبال چه مي گشتي ؟ »
مرد جوان پاسخ داد : « هوا »
سقراط گفت : اين بزرگترين راز موفقيت است . وقتي شما با همان شدتي که به دنبال هوا بودي ، در پي موفقيت باشي به آن مي رسي . راز ديگري وجود ندارد .

در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود . روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود با هيجان نزد او آمد و گفت : « سقراط مي داني راجع به يکي از شاگردانت چه شنيده ام ؟ » سقراط پاسخ داد : « لحظه اي صبر کن . قبل از اينکه به من چيزي بگوئي از تو مي خواهم آزمون کوچکي را که نامش آزمون سه پرسش است ، بگذراني .»

مرد پرسيد : سه پرسش ؟  سقراط گفت : بله درست است . قبل از اينکه راجع به شاگردم با من صحبت کني ، لحظه اي آن چه که قصد گفتنش را داري امتحان بکنيم . اولين پرسش حقيقت است . کاملا" مطمئني آن چه را که مي خواهي به من بگوئي حقيقت دارد ؟ مرد جواب داد : نه ، فقط در موردش شنيده ام .

سقراط گفت : بسيار خوب ، پس واقعا" نميداني که خبر درست يا نادرست است . حالا بيا و پرسش دوم را بگويم ، پرسش خوبي . آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگوئي خبر خوبي است ؟

مرد پاسخ داد : نه برعکس ... سقراط ادامه داد : پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي در مورد حقيقت آن مطمئن هم نيستي بگوئي ؟ مرد کمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت .

سقراط ادامه داد : و اما پرسش سوم سودمند بودن آن است . آن چه را که  مي خواهي در مورد شاگردم به من بگوئي برايم سودمند است ؟ مرد پاسخ داد : نه واقعا" ....

سقراط نتيجه گيري کرد : « اگر مي خواهي به من چيزي را بگوئي که نه حقيقت دارد و نه خوب و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا" آن را به من مي گوئي ؟»

مرد شکست خورده و شرمنده بود و سقراط به اين دليل فيلسوفي بزرگ و دانشمندي مورد احترام بود .   

  

 

خود را دست کم نگيريد

بايد به اين حقيقت ناراحت کننده اذعان نمود که درصد بالايي از ما اين عادت منفي را داريم که خود را دست کم گرفته و وضع خود بيش از اندازه وخيم بدانيم. تصور مي کنيم که مثلاً «خيلي چاق هستم» ، «خوب نيستم» يا «هيچوقت هيچ کاري را درست انجام نمي دهم». آيا شما تا به حال گرفتار اين وضع شده ايد؟

اشکال کار اين است که اهميتي به جنبه هاي خارق العاده و صفات مثبت خود نمي دهيد، و هميشه براي تأييد آن نکاتي که جستجو مي کنيد شواهدي مي يابيد. به عبارت ديگر، همه ما تمايل داريم که دلايل صحت فرضيات خود (حال هر چه که هست) را بيابيم، زيرا همواره مي خواهيم خود را معتبر بدانيم. مثلاً اگر توجه کامل شما معطوف به 2 کيلو اضافه وزن باشد که نمي توانيد کم کنيد و دائماً قطر کمربند خود را امتحان مي کنيد، در واقع يادتان مي رود که از نعمت سلامتي کامل خود تقدير و تحسين کنيد. اگر به خود بگوييد «از اجتماع خانوادگي تنفر دارم» با روي دادن هر اتفاق خانوادگي به دنبال شاهدي بر نارضايتي خود خواهيد بود. اگر به جاي تمايل به معطوف نمودن توجه خود مثلاً بر خاله سارا که صدايي تيز و نازک دارد، يا برادري که علاقه به لاف زدن دارد، يا توجه و انتقاد نسبت به يکي از افراد خانواده که عادتي منفي دارد نماييد، از وجود آنها لذت ببريد در مجموع از اين که خانواده ي شما تشکيل شده از گروهي خويشان خوب، تعجب نمي کنيد.

پس، مي بينيد اگر به هر دليلي خود را دست کم بگيريد، در هر صورت گواهي بر حقانيت خود خواهيد يافت و سهم به سزايي در کاهش اعتماد به نفس و احساسات منفي خود ايفا مي کنيد. دست کم گرفتن به جاي آنکه کاستي هاي شما را رفع کند ، با بذل توجه و انرژي غير ضروري نسبت به کارهاي اشتباه، باعث تقويت آنها مي گردد. اين مسئله بايد مورد بررسي قرار گيرد که چرا با اين که به خوبي مي دانيم تنها نتيجه و دورنماي ممکن براي اين امر، احساسات منفي تر و کاهش حس قدرشناسي ما از ارمغان زندگي است، به اين کار ادامه مي دهيم؟ دست کم گرفتن موجب مي شود تا ديگران تصور کنند که شما نوعي احساس گناه داريد. افرادي که معمولاً خود را دست کم مي گيرند، افرادي شاکي به نظر مي رسند که ارزشي براي زندگي خود قائل نيستند و به علاوه الگوي بدي براي فرزندان، خانواده و دوستان خود به حساب مي آيند. ما اميدواريم با اين مقاله شما را متقاعد سازيم که دست کم گرفتن خود خصلت واقعاً بدي است که بعضي پيامدهاي شخصي جدي را نيز در بر دارد.

مسلماً هر کسي در وجود خود جنبه هايي دارد که مي تواند ( و مي خواهد) اصلاح نمايد. مثلاً ، يکي از بي شمار کارهايي که مي خواهيم انجام بدهيم ، تقويت صبردر خودمان است. گاهي احساس مي کنيم ( که البته اين احساس حقيقت هم دارد ) که خيلي واکنش پذير هستيم و زود آشفته مي شويم. اما منظور آن نيست که چون مي دانيم از کمال دور هستيم، به خود صدمه بزنيم و خود را دست کم بگيريم. با اين کار فقط به مشکل مي افزاييم و احساس بدتري را در خود ايجاد مي کنيم . بهترين کار آن است که بدانيم قابليت بالاتري براي پيشرفت در ما وجود دارد و تصميم بگيريم و با خود عهده کنيم که صبروشکیبایی خود را افزايش دهيم. هرچه بيشتر خود را عفونماييم و نسبت به خود صبورترباشيم، آسان تر مي توانيم در مسير رشد و ترقي بمانيم و بيشتر امکان دارد نسبت به ديگران شکیباباشيم.

آگاه باشيد که براي اصلاح هر موردي، بدترين کار انتقاد و سرزنش خود است. به اين روش ادامه دهيد و سعي در اصلاح خود نماييد. ضعف هاي خود را بشناسيد، هر کاري مي توانيد براي ايجاد يک تغيير در خود ، انجام دهيد ولي سخت نگيريد. خود را در مقابل ديگران و حتي در خلوت خود، دست کم نگيريد. هيچکس ميل ندارد بشنود شما خود را دست کم مي گيريد و اميدوارم درک کنيد که اين صفت تا چه حد مخرب است. پس بر آن غالب شويد! هيچيک از ما کامل نيست. اما دست کم گرفتن خود ، درمان اين درد و واقعيت زندگي نيست.

 

 

مواظب باشيد روياهايتان را ندزدند

دوستي به نام "مونتي رابرتز" دارم، كه صاحب يك مرتع پرورش اسب در سان سيدرو است.

بار آخري كه آنجا بودم پس از معرفي كردن من به مهمانان گفت: بگذاريد بهتان بگويم چرا به جك اجازه ميدهم از خانه ام استفاده كند.

داستانش به مرد جواني بر ميگردد. او پسريك مربي اسب بود كه از اصطبلي به اصطبل ديگر و از مزرعه اي به مزرعه ديگر ميرفت و اسب پرورش ميداد. به همين خاطر تحصيلات دبيرستاني پسر مدام با وقفه مواجه ميشد. يك روز در مدرسه از پسر خواستند در مورد اينكه دوست دارد در آينده چه كاره شود بنويسد.

آن شب او اهداف زندگي اش و اين كه ميخواهد صاحب يك مرتع پرورش اسب شود را در هفت صفحه شرح داد. او روياهايش را با جزييات بسيار دقيقي توضيح داد و حتي نقشه اي از يك مرتع 50 هكتاري كشيد و جاي تمام ساختمانها ، اصطبلها و زمين هاي تمرين را روي آن مشخص كرد. سپس نقشه دقيقي از يك خانه 1000 متري كشيد كه در همان مرتع واقع ميشد. او با جان ودل روي اين پروژه كار كرد و روز بعد آن را به معلمش تحويل داد. دو روز بعد وقتي برگه هايش را تحويل گرفت روي صفحه اول نوشته شده بود: بسيار بد. بعد از كلاس بيا با هم صحبت كنيم.

پسر رويايي داستان ما پس از كلاس سراغ معلم رفت و از او پرسيد: براي چه روي برگه ام نوشته بوديد بسيار بد؟" معلم گفت:چون رويايي دست نيافتني از پسركي جوان بود. تو پولي نداري. از خانواده اي سرگردان و بي خانمان هستي و هيچ پشت و پناهي هم نداري.

تملك مرتع پرورش اسب پول زيادي مي خواهد. بايد پول زيادي بابت خريد زمين پرداخت كني و براي خريد اسب هاي اصيل كه بتواني از زاد و ولد آنها اسب پرورش بدهي هم به پول نياز داري ضمن اينكه براي بناي اصطبل و ساختمان ها هم مبالغ هنگفتي بايد پول هزينه كني همانطور كه مي بيني هرگز نخواهي توانست چنين كاري بكني. و بعد اضافه كرد: فرصت ديگري به تو ميدهم اگر در مورد هدف دست يافتني تري بنويسي نمره ات را تغيير ميدهم. پسر به خانه برگشت و در مورد صحبت هاي معلمش فكر كرد. در نهايت سراغ پدرش رفت و از او پرسيد بهتر است چه كار كند؟ پدرش گفت: ببين، پسرم تو بايد خودت  در اين مورد تصميم بگيري هر چند كه فكر ميكنم اين تصميم گيري براي آينده ات بسيار مهم باشد.

سرانجام پس از يك هفته فكر كردن پسر همان اوراق را به معلم باز گرداند و هيچ تغييري در آنها ايجاد نكرد فقط روي يك برگه نوشت: شما ميتوانيد نمره بدي برايم منظور كنيد ولي من ترجيح ميدهم رويايم را حفظ كنم. و آن را به همراه ورقه ها به معلمش تحويل داد.

سپس مونتي، رو به حضار كرد و گفت: اين داستان را برايتان تعريف كردم چون شما هم اكنون در خانه 1000 متري من وسط يك مرتع 50 هكتاري قرار داريد.  من هنوز اوراق مدرسه ام را حفظ كرده ام ميتوانيد قاب شده آنها را روي شومينه ببينيد. سپس ادامه داد: بهترين قسمت داستان تابستان سال پيش اتفاق افتاد كه همان معلم 30 دانش آموز را براي يك اردوي يك هفته اي به مرتعم آورد. وقتي داشتند مي رفتند رو به من كرد و كفت: راستش مونتي، الان ميفهمم زماني كه معلمتان بودم بعضي وقتها روياهاي شاگردانم را مي دزديدم. طي آن سالها روياهاي بسياري از بچه ها را  دزديدم ولي خوشبختانه تو آنقدر سرسخت بودي كه تسليم نشوي.

اجازه ندهيد كسي روياهايتان را بدزدد، دنبال روياهايتان باشيد مهم نيست  چه پيش مي آيد.  هر واقعه اي درآغاز به صورت روياست. (کارل سندنبرگ)

 

قدرت روياهاي بزرگ

در کار برنامه ريزي براي ثروتمند شدن به کسي اجازه ندهيد که روياي شما را از بين ببرد . بايد با موفق هاي روزگار و دوران گذشته خود آشنا شويد . بايد با زندگي کساني آشنا شويد که روياي آنچه را که ارزشمند است به دنياي ما ارزاني داشته است ؛ به من و شما امکان داده است تا استعداد هاي خود را بروز دهيم .

اگر کاري که مي خواهيد بکنيد درست باشد و به آن باور داشته باشيد درنگ نکنيد , قدمي به پيش بگذاريد و روياي خود را جامه عمل بپوشانيد . هرگز به گفته هاي اين و آن توجه نکنيد . توجه نکنيد که ممکن است موقتا شکست بخوريد. زيرا ، شايد ديگران ندانند که هر شکست با خود بذرهايي از موفقيت و پيروزي به همراه دارد .

توماس اديسون ساختن لامپ را در روياي خود داشت . مي خواست لامپي بسازد که با برق روشن شود . او مصمم شد که به رويايش جامه عمل بپوشاند و با آنکه بيش از هزار بار شکست خورد , آنقدر ايستاد تا موفق گرديد .

برادران رايت در روياي ساختن ماشيني بودند که در هوا پرواز کند . حالا هرکس در هرجاي دنيا مي داند که آنها روياهايشان را به حقيقت پيوند دادند .

مارکوني در روياي ايجاد نظامي بود که بدون سيم و به کمک امواج پيامهاي راديويي مخابره کند . امروزه مصداق يافتن روياي او را مي توانيد در فروشگاههاي فروش راديو و تلوزيون مشاهده کنيد . شايد برايتان جالب باشد اگر بدانيد دوستان مارکوني به سلامت فکري او ترديد کردند و او را به بيمارستان رواني فرستادند . زيرا او معتقد بود به اصلي دست يافته که مي تواند به کمک آن پيامها را بدون استفاده از سيم , به شکل امواج مخابره کند .

صاحبان رويا در روزگار ما چيزي کمتر از اينها ندارند . دنيا پر از فرصت هاي مناسبي است که روياگران گذشته هرگز از آن اطلاعي نداشته اند .اشتياق سوزان براي بودن و انجام دادن نقطه شروعي است که بايد صاحب رويا از آن آغاز كنند. رويا از بي تفاوتي , تنبلي , يا نداشتن الهام و آرزو ناشي نمي شود .

توجه داشته باشيد همه کساني که در زندگي موفق مي شوند , ممکن است در شروع با دشواري روبرو باشند . ممکن است مجبور باشند به تلاشي نوميد کننده دست بزنند , بايد شدايد و مشکلات را هموار کنند تا به هدف خود برسند .

اهنري وقتي از نبوغ ذهني خود آگاه شد که در سلول زندان شهر کلمبوس اوهايو به سر مي برد . او مجبور بود که از قوه تخيل خود استفاده کند . در اين زندان بود که به جاي آنکه خود را مجرمي نگون بخت ببيند , نويسنده اي بزرگ يافت .

هلن کلر , چند روز پس از تولد ناشنوا , نابينا و لال شد . به رغم اين همه بدبياري او در تاريخ نام خود را در جمع اشخاص شهير جاي داد . هلن کلر ثابت کرد اگر کسي خود را شکست خورده نپندارد , درشمار شکست خوردگان قرار نمي گيرد .

توجه داشته باشيد که ميان خواستن و آماده دريافت آن بودن تفاوتي وجود دارد .نقطه عطف موفقيت از لحظات بحران شروع مي شود .قبل از شروع بدانيد که ايمان آن چيزي است که به شما حيات , قدرت و عمل مي بخشد .اين جمله را دوباره و چندباره بخوانيد. ارزش آن را دارد که آن را به صداي بلند بخوانيد . ايمان نقطه شروع انباشت ثروت است . ايمان مبناي همه اعجازهاست , مبناي همه اسراري است که آن را به کمک قانون علم نمي توان تحليل نمود . ايمان تنها پادزهر شکست است .ايمان عنصري است که وقتي با نيايش همراه شود انسان را در ارتباط با فراست الهي قرار مي دهد . ايمان عنصري است که انديشه را متحول مي سازد . ايمان انديشه ساخته و پرداخته ذهن انسان را به معادل روحاني و معنوي آن تبديل مي کند . ايمان تنها عاملي است که به کمک آن مي توان نيروي فراست الهي را در خدمت انسان گرفت . بينديشيد و ثروتمند شويد , ناپلئون هيل

 

 

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با کس ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.

 زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم .آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم .مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟  او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست . به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد .آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد . وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود .دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.  هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته  به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم . هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم . وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم .وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم .چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم .کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد . يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

 نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم .

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست .

زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:39  توسط آیدین و سالی  |